ما چه قدر از خدا طلبكاريم؟
اين شبها به مناسبت دهه محرم، مجددا سريال "سفر سبز" كه حكايت جواني ايراني الاصل بزرگ شده در آلمان است كه براي يافتن والدينش به ايران آمده از شبكه سه سيما بازپخش ميشود. امشب با ديدن اتفاقي بخش از آن به ياد يكي از سكانسهاي اين سريال افتادم كه "حاج رضا" يكي از شخصيتهاي اين سريال كه مرد صاحبنام و پولدار و متدين و مقتدري است و يك حجره فرش فروشي در بازار تهران دارد و باني امور خير است و هئيت داري ميكند و شام ميدهد و خيرات ميكند و ... و همانند كاركترهاي مشابه اين تيپ آدمها در ساير فيلمها و سريالهاي اينچنين، آنچه خوبان همه دارند، او يكجا دارد، براي شفا گرفتن يك دختر مسيحي به نام "آنا" كه نابينا است به پشت بام خانه رفته و سجاده خود را در زير باران پهن ميكند و رو به خدا طلبكارانه دندان به هم ميسايد كه خدايا [با فرياد] من، حاج رضا!!! كه فلان كردم و فلان و هرچه گفتي كردم و چنين و چنان و عبادت كردم و چند بار به حاج رفتم و n بار به خراسون، چرا شفا نميدهي؟... و نيم ساعت بعد دخترك شخصي نوراني را در خواب ميبيند و شفا و خلاصه ازدواج با آن شخصيت اول آلماني داستان و خير و خوشي و همه خوبيهاي آخر يك سريال ايراني.
يكي دو هفته قبل نيز يك فيلم تلويزيوني با نام "فرمانده" از يكي از شبكههاي سما پخش شد كه باز حكايت بيمارستان بود و يك فرمانده شيميايي شده دوران جنگ كه درگير همه مشكلات و گرفتاريهاي جامعه بعداز جنگ و تعارضات نسلهاست، باز...
لطفا ادامه مطلب را كليك كنيد



وقتي آدم از زندگي خسته ميشه، وقتي آدم حرف زور مي شنوه ولي توان مقابله نداره، وقتي آدم گريش مياد و ميخواد خودشو کنترل کنه ولي لرزش چونه هاش داره رسواش مي کنه، وقتي آدم از قيافه دورو برياش خسته ميشه، وقتي آدم دلش مي خواد به يه نفر که ازش مي ترسه فحش بده و خلاصه وقتي آدم با خدا قرار ملاقات داره، دنبال يه جاي دنج مي گرده که يه خورده با خودش خلوت کنه.